تبليغاتX

باز بوی یوسفم دامن گرفت پیر مارا بوی پیراهن گرفت

دلنوشته ها

دلنوشته ها
پری نامه

آخرین پک  را عمیق تر میزند چشمانش قرمز تر از همیشه  از خوبی ها میگوید و از اتفاقاتی که هر روز

 می افتند و او نیست که ببیند گاهی  مینویسد خوب که نبودی ببینی و گاهی هم . این  کار هر روز

 اوست از زمانی که اّخرین نامه را پست کرده ۲۴ ساعت میگذرد و او برای هر ثانیه اش حرف دارد که

 بنویسد . طبق روال یکسال گذشته راس ساعت مقرر صدای زنگ جناب پستچی می آید . نامه را

 میگیرد و  در انبوه نامه  های رسیده و در نوبت خواندن می گذارد .

(( عزیزخوب من  عزیز دوست داشتنی   دلم یه ذره شده کاش  زودتر می اومدی خدا میدونه اگه این نامه

 ها نبود من دق می کردم راستی  گلهای باغچه همه  غنچه دادن  جات خالیه گلم خالی خالی . دلم

 واست بگه امروز موهامو اونجور که دوست داشتی شونه کردم  امروز باور کن بیشتر از هر روز  دوست

 داشتم کنارم بودی دلم گرفته  بیشتر از همیشه  عزیز  دوست داشتنی دیشب تا صبح با عکست حرف

 میزدم حس کردم هستی   حس کردم روی تخت کنارم خوابیدی و مثل همیشه اروم اروم دست می

 کشی تو موهام . واسه امروز بسه مزاحمت نمیشم  تافردا  خودم رو به تو  و تورو به خدا میسپارم ))

این اخرین کلماتی بود که پری به روی کاغذ  نوشت .  نامه که تمام شد  کار امروز پری هم تموم بود  نامه

 رو به پستچی داد که زحمت پستش را بکشه . بیچاره پستچی درست یکساله نامه های رو که امروز از

 پری میگیره باید فردا به  آدرس خودش  به پری پس بده .  روز های اول فکر میکرد پری مشکل روحی داره

 ولی امروز باورش شده پری عاقلتر و البته عاشق تر از همه ادمهای اون شهره

|+| نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 15:10 توسط مهدی شجاعی |



سلام

غریبه نیستم  بودم من حس رفتن داشتم بیقرار ماندن

درتنگاره های خالی محیطم دستی امد بیقرار بیقرار شدم

آمدم یا بهتر بگویم آوردنم  غریبه نیستم

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 21:48 توسط مهدی شجاعی |